میخوای برق 220 ولت بهت وصل شه؟"برای یک روز بیشتر" رو بخون
تا حالا کسی رو از دست دادی؟
شده یکی که خیلی دوست داشتی رو از دست داده باشی و فکر کنی دیگه تموم شد؟دیگه نیست؟رفت واسه همیشه؟
تا حالا با خودت گفتی اگه فقط یه بار دیگه میدیدمش می دونستم چیکار کنم....می دونستم بهش چی بگم؟
تا حالا کسی رو با مردنش فراموش کردی؟
تا حالا شده به خاطر اینکه موقع مردن اون شخص بالا سرش نبودی عذاب وجدان بگیری؟
اصلا تا حالا شده به خاطر مرگ یه نفر همه رو فراموش کنی؟همه رو بی خیال شی؟
بذار بهتر بگم
چقدر مادرت رو دوست داری؟تا حالا با خودت فکر کردی چه جاهایی مادرت ازت دفاع کرده تو زندگی؟کجاها پشتت بوده؟
حالا فکر کن.....تو چند بار ازش دفاع کردی؟چند بار حقش رو از دیگران گرفتی؟چند بار می تونستی بگیری اما سکوت کردی؟
چند بار اجازه دادی بشکنه....خرد شه؟
چند جا ازاینکه مادرت همراهت بوده ناراحت بودی و احساس بچه ننه بودن کردی؟چند بار بهش گفتی دنبالم نیا...من که بچه نیستم؟
چند بار تو شادیها فراموشش کردی و تو سختیها یادش افتادی؟
حالا به یادت بیار که بعد از تمام این اتفاقها باز هم اون برات مادری کرده...شاید عصبانی شده...شاید داد زده...گریه کرده...اما باز هم مادری کرده برات
اگه یه روزی مادرت تو دنیا نباشه تو چه قضاوتی در مورد خودت می کنی؟
اگه بهت بگن یک روز فرصت داری با مادرت باشی چیکار میکنی؟
با من نه...اما با خودت روراست باش وبه خودت جواب بده
اگه فکر می کنی هیچ وقت بچه خوبی برای مادرت نبودی...یا حتی اگه فکر می کنی زیادی خوب بودی براش و همیشه حق با تو بوده کتاب "برای یک روز بیشتر" رو از میچ آلبوم بخون
می خوام ببینم تو هم بعد از خوندن کتاب مثل من واسه تمام لحظه هایی که مادرت رو شکوندی... رنجوندی...و اون باز هم برات مادری کرده گریه می کنی یا نه؟
سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - آيينه

عکس فوررررری در 2 دقیقه!!!!

لطفا لبخند بزنید!!!!


خوب من هم لبخند زدم اما وقتی عکس رو دادن دستم به طرز فجیعی با قورباغه همذات پنداری کردم


*****مرگ بر تمام عکس های فوری*****

اصلا بی خیال عکس گرفتن...همون عکسی که واسه ثبت نام دانشگاه گرفته بودم رو میدم بهشون

کی به کیه؟

همه اش ۶ سال بزرگتر شدم...

هان؟؟؟؟؟

لطفا لبخند بزنید!!!!! 

شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ - آيينه

خسته شدم...رنگ می خوام
یاد بچگی ها بخیر که مداد های رنگی رو ولو
 میکردیم وسط اتاق و دفتر نقاشی رو باز
میکردیم و برو که رفتیم
سبز...زرد...قرمز..آبی...بنفش...نیلی...نارنجی...صورتی
همیشه دفترهای نقاشی پر بود از درخت و
خونه و گل و خورشید و رودخونه و کوه و ابر
دنیای رنگ بود
رنگهای شاد
رنگهای زنده
رنگهای روشن
بدجوری دلم رنگ می خواد
یادمه کارتونهای خمیری پر از رنگ بودن
دوست دارم فردا که از خواب پا میشم تو یه
دنیای خمیری و رنگی باشم
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ - آيينه

 

اوه عزیزم تازه دارم دلیل اون همه اصرار و قربون صدقه رو میفهمم

فصل بهاره....

اما فکر نمی کنم کمکی از دست من بر بیاد

بهتره بری سراغ یه کفتر دیگه!

شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ - آيينه

 

والنتاینت مبارک آیینه!

قربونم برم فدام بشم عزیزم!چقدرمن خوبم چقدر ماهم چه جیگری هستم!!

برم واسه خودم یه قلب بخرم به خودم تقدیم کنم.

برم واسه خودم کارت بخرم بفرستم تو از لای در اتاقم!

برم واسه خودم شکلات بخرم و با عشق فراوون به خودم همه اش رو بخورم!

میدونی چیه آیینه؟دوست داسته شدن خونم شدیدا اومده پایین!!!

نکنه عقده ای شدم؟

ولی شدیدا احتیاج دارم دوستم داشته باشن....دوست دارم بشنوم ای جمله رو

*دوستت دارم*

نخند آیینه!!!!

شب می خوابم صبح پا میشم همه چیز یادم میره

یاد گرفتم احساسم رو خفه کنم!

نخند آیینه!!!

نخند!!!

حقیقت که خنده نداره!

حقیقت تلخه!

باید به حال خودمون گریه کنیم!

اما امروز والنتاین بود!

باید خودم رو دوست داشته باشم!

پس رسما قربون خودم میرم!

آییییییییییییییییییینه

فدای اون قلب قرمز خونیت بشم!


پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ - آيينه

 

خدایا یعنی چی؟

چرا حالا که ما آدمها اینقدر ذلیل و ناتوانیم تو به دنیا اشاره نمی کنی که عوض شه؟

چرا آرزوهامون رو برآورده نمی کنی؟

مگه نمی گفتی دعا کنید و ازم بخواهید تا اجابت کنم؟

پس چی شد تمام اون حرفهایی که سر کلاسهای دینی بهمون می گفتن؟دعای توسل بخون دعات مستجاب میشه!زیارت عاشورا بخون مریضت خوب میشه!نذر کن فلان میشه...برو زیارت بیسار میشه!پس چی شد؟چی شد؟چی شد؟

آهان!!!حتما می خوای بگی رقت قلبیم کم بوده؟از ته دل دعا نکردم؟آره؟این رقت قلبی که میگن چیه؟بلند بلند زار زدن؟تو سر و کله زدن؟نه اینها نیست!به ظاهر نیست!به دله!!!دل من شکسته!!!!

2 سال پیش همین موقع رفتم مشهد...پیش امام رضا التماس کردم که 3تا نیتم رو برآورده کنه!شبش خواب دیدم دارم حرم رو جارو میزنم....همه گفتن چه خواب خوبی!!!نیت هات برآورده میشه!!!!ولی چی شد؟دعاهام چی شد؟اون خواب چی بود؟چی شد؟

اولین نیتم شفای مادربزرگم بود!!!3 ماه بعد مرد!!!!!گفتم حتما شفاش تو این بوده!
دومین نیتم شفای عموم بود!حالش رو به بهبود بود!ازت خواستم حداقل بدتر نشه!عموم شش ماه بعد از مادربزرگم مرد!البته می دونم که قبلش آرزوش که دیدن قبولی دخترش تو کنکور بود رو برآورده کردی!ممنون!ولی اول و آخرش مرد!

سومین نیتم شفای زن دایی ام بود که هنوز جوونه!

چی شد؟غیر از اینکه خبر آوردن حالش بدتر شده؟این بود استجابت دعاهای من؟نه قصر طلا ازت خواستم...نه آرزوهای بلند بالا و غیر واقعی داشتم!فقط شفا خواستم ازت.همیشه همه مریضها با مردن شفا میگیرن؟نمیشه یکیشون خوب شه؟نمیشه یکیشون بدتر نشه؟نمیشه یه بار این همه داستانی که از شفا گرفتن و معجزه شدن می شنویم واسه ما اتفاق بیافته؟

یا امام رضا حتما باید خودمون رو به اون پنجره معروف ببندیم تا شفا بگیریم؟حتما باید صدای گریه و زاریمون تا هفت تا آسمون بلند باشه تا یکی بهمون گوش بده؟این یعنی خیلی نیتمون مهمه؟یعنی خیلی رقت قلبی داریم؟

چرا طلبیدی؟چرا وقتی نمی خواستی نیتم رو برآورده کنی منو طلبیدی؟که چی؟که بهم ثابت شه دعاهام مستجاب نمیشه؟مثلا رقت قلبی ندارم؟که بهم نشون بدین قلبم پاک نبوده؟که بفهمم چقدر بیچاره و بدبختم که به حرفهام گوش نکردین؟همه اینها رو فهمیدم!چرا دعا کنم؟چرا بیام مشهد؟چرا بیام حرم؟چرا؟چرا؟چرا؟که چی؟من که قراره دعاهام مستجاب نشه!دیگه به کی امید داشته باشم؟

خدایا تو که دعاهام رو مستجاب نمی کنی!امام

 

رضا هم که دست خالیم گذاشت!

 

میشینم یه گوشه

 

نمایش قدرتت رو تماشا می کنم!نه به خدایی تو

 

شک می کنم نه به ولایت معصومت!اما خودت

 

می دونی که چی به سر اعتقاداتم آوردی!

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                     

 

چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥ - آيينه

 

آيينه

آيينه

آيينه

چقدر سخته احساست رو مخفی کنی!!!!

چقدر سخته که نگی دوست دارم

کسی هم بهت نگه دوست دارم!

يعنی اين قدر دوست داشتن همديگه سخت شده؟

ما کجا داريم زندگی می کنيم؟

آيينه قلبم رو نشونم نده...!

اينجا تنها چيزی که خريدار نداره قلب آدمهاست....

نزن قلب

نزن قلب

نزن قلب

من جوابی برای اين همه بی قراری تو ندارم!

 

یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥ - آيينه

 

 هنوز قطع نشده!!!

بعضی وقتها صميمی ترين دوستت اين قدر بی فکر و بی احتياط ميشه که گند ميزنه به برنامه های زندگيت!!!

آدم دلش می خواد طرف رو خفه کنه!

اينقدر بدم مياد يکی هی بهم گير ميده و سوال میپرسه!!
حرص می خورم حسابی!
خوب بابا من اگه بخوام حرفی بزنم خودم ميگم!اينقدر هی نپرس!
بيا!!!همه برنامه هام ريخت بهم!
گند زدی رفت !!!
حالا همه دارن آينه رو پر از گرد و خاک ميبينن!

خدا کنه بتونم زودتر اين گرد و خاکی که نشوندی روم رو پاک کنم!

چون از درسم هم برام مهمتره!

اه ه ه ه ه ه ه ه

 

چرا يهو همه چيز بهم ميريزه؟

دلم می خواد بشينم گريه کنم از دست شماها!!!!

یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥ - آيينه

 

از فردا قراره تلفن قطع شه

فعلا تا يه مدت اينترنت و وبلاگ تعطيل ميشه!

يعنی تا زمانی که قبض پرداخت شه....

مادر محترم هم اعلام کردن فعلا قصد ندارن پرداخت کنن!!!

به منظور تنبيه عواملی که زياد از تلفن استفاده می کنن مثل من!!!

ولی آيينه من زود برميگردم

ميام که خودم رو ببينم

نترس آيينه عزيزم

نبودنم نشونه فراموش کردنت نيست

فقط صبر داشته باش

مواظب خودت باش که کسی بهت سنگ نزنه

کسی نشکونتت

خداحافظ تا چند وقت ديگه که برميگردم پيشت

جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ - آيينه

 

از بس تو درس و امتحان غرق شدم

گذر زمان رو نمی فهمم!

چشم باز می کنی شنبه يکشنبه دوشنبه سه شنبه چهار شنبه پنچ شنبه جمعه همه با هم ميگذرن!

بعضی وقتها فکر می کنم نکنه زندگيم افتاده رو دور تند!!!!
انگار يکی کنترلش رو گرفته دستش داره همين جور لحظه ها رو رد می کنه!!!!

اصلا باورم نميشه...

چه زود گذشت....

انگار همين ديروز بود...

آيينه ميدونی چی اش بده؟

اين که ديگه برنامه ای واسه آينده ام ندارم!!!
انگار هدفم از بين رفته....

قبلا احساس ميکردم سرنوشتم تو دستمه

ولی الان می بينم که هيچ چيز نمی دونم از آينده!!!!
يه چيز مجهول...يه فضای تاريک...يه راه نا آشنا جلومه

اصلا مسير زندگيم کلا فرق کرده!

وسط راه دور زدم برگشتم سر جای اولم....

آخ آيينه ...آيينه ...آيينه...

من الان چه شکلی ام؟

یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥ - آيينه

:بازديد

لينك من